مردسالاری به مثابه گوز
می گویند یک روز دخترعمه ام در جمع خانوادگی شان ناغافل، گوز ناقابلی زده بود و پس از لحظه ای که خلاء حاکم بر فضا شده بود، پسر بزرگ عمه شروع کرده بود به دعوا کردن که چرا گوزیدی؟
دختر عمه گفته بود: «حلوا خور! چرا خودت همیشه می گوزی؟»
و پسر عمه در جواب: «من مَردَم تو چی؟»
این هم یک جورش است. اسمش را گذاشته ام «مرد سالاری گوزی».
تازه، تنها این که نیست. گوزی های دیگری هم داریم. مثل گذاشتن عنوان های دهن پُرکُنی مثل عنوان بالا برای چیزهایی که نه چندان.
ببخشید،
فراموش کردم
قبل از این که بمیرم
ناخن های بلندت را بگیرم.
از نیمه هایش که گذشتیم
می رویم به حیاط
می نشینیم زیر ِ درخت گیلاس .
پرنده ای هست که هر شب
آوازش از
مخفی ترین شاخه می آید
تا صبح
گوش می دهیم
و اصلا مهم نیست که چند سالی ست
درخت ِ گیلاس را
بُریده ایم .
« سکوت به ما نزدیک است . »
موریس بلانشو
دنیا را دور هم زده باشی باز
جای دوری که نرفته ای .
با همین خیابانی که می خیزد به اتاقت
باید از خواب برخیزی
با خیابان خانگی ات راهی شوی
راهی شوی که می رسد به خانه اول مان .
تازه می فهمی دنیا کوچکتر از آن حرف هاست که هر گردی گردو
و با این حساب
تمام رودها و دریاها به دستشویی خانه تان
و تمام روسبی خانه ها
در تخت خواب تک نفره ات .
مثل این نیست
هیچ جای زمین را نرفته باشی و
زمین با تمام پستی بلندی هاش
به تو رفته باشد ؟
مثل چندی پیش
که چندی مانده بود زمین را دور بزنی
دورَت زدم
و نفهمیدی از کجای این جهان خورده ای
به همدان
که جای کوچکی ست برای زیستن
بدون هیچ چیز
بدون همه چیز
و شهری ست با چشم های خمار آلود
که می خواهند
دنیا را خلاصه کنند به مادینگی ت .
در كه باز مي شود
در به دَرَت مي شوم توي اتاق
پنجره سر از ديوار در مي آورد
و با چشمي نيم باز
تو را ديد مي زند
سر روي زمين مي گذاري
زمين ،
سر از روي من در مي آورد
به روي پاشنه مي چرخي
با سري به خيابان
چاي ، با كمي از تو كه افتاده است توي فنجان
طعم عجيبي گرفته
مي گيرد
مي پاشَمَت به ديوار
ديوار، پا مي شود
دست مي شود
پنجره را مي بندد
و مي نشيند با هم چاي بنوشیم .