دو شعر از مرتضی صادقیان
۱
تمام پنجره ها را
پشت سرَت ببند
درون ِ خانه
مرا ، با تو تنها بگذار
تو را با من ببر.
حیف است فکرکنیم
بزرگ شده ایم
بعضی کار ها به ما نمی آید
می بینی ، باران می آید
با شتاب هم می آید
اتفاقا گل های نکاشته سبز شده اند
به ضمانت همین باران .
و اصلن چرا در و دیوار
به ریشم می خندند
وقتی هوایی می شوم و
از پشت شیشه ها
قطره های باران را می بارم
تو هم دستی بتکان
و چند شاخه از این گل ها را
پشت شیشه جا بگذار
بعید نیست
کسی برداشت کند
کشته مرده ی خودَت بوده ای
به هر دلیلی جا مانده ای
جا بزن
خودَت را به جای اتاق
و ادعا کن همه پنجره ها
تعلق به تو دارند
به تو
۲
به ستاره انصاری
وقتی آرام
می روی به خودت
یکی از چشمانت را ببند
با دیگری
حرف بزن
بگو دلت چیزی نمی خواهد
نمی خواهم
سر از کار ِ پرنده ها در بیاورم
آن وقت که دیگر
دست معنای دست نیست
و پرواز
که نوعی کلام ِ بی حوصله
و شعر ِ بی رونق است .
آخر، با این همه پرچین
چقدر می توانی
سر از ،
سر از کجا در بیاوری
سر از کجا بگذاری
دوست من
دوست نازک من
دستی از موهایت بِکِش
و آفتاب را تحمل کن
تا گروه گروه پرنده
شاخه ها را بکشند
وسط ِ حیاط
با این دلخوشی که بیایی به خودَت
و هر دو چشمَت را ببندی
با دیگری
حرف بزنی .
« سکوت به ما نزدیک است . »
موریس بلانشو
دنیا را دور هم زده باشی باز
جای دوری که نرفته ای .
با همین خیابانی که می خیزد به اتاقت
باید از خواب برخیزی
با خیابان خانگی ات راهی شوی
راهی شوی که می رسد به خانه اول مان .
تازه می فهمی دنیا کوچکتر از آن حرف هاست که هر گردی گردو
و با این حساب
تمام رودها و دریاها به دستشویی خانه تان
و تمام روسبی خانه ها
در تخت خواب تک نفره ات .
مثل این نیست
هیچ جای زمین را نرفته باشی و
زمین با تمام پستی بلندی هاش
به تو رفته باشد ؟
مثل چندی پیش
که چندی مانده بود زمین را دور بزنی
دورَت زدم
و نفهمیدی از کجای این جهان خورده ای
به همدان
که جای کوچکی ست برای زیستن
بدون هیچ چیز
بدون همه چیز
و شهری ست با چشم های خمار آلود
که می خواهند
دنیا را خلاصه کنند به مادینگی ت .
در كه باز مي شود
در به دَرَت مي شوم توي اتاق
پنجره سر از ديوار در مي آورد
و با چشمي نيم باز
تو را ديد مي زند
سر روي زمين مي گذاري
زمين ،
سر از روي من در مي آورد
به روي پاشنه مي چرخي
با سري به خيابان
چاي ، با كمي از تو كه افتاده است توي فنجان
طعم عجيبي گرفته
مي گيرد
مي پاشَمَت به ديوار
ديوار، پا مي شود
دست مي شود
پنجره را مي بندد
و مي نشيند با هم چاي بنوشیم .
بر شیب ِ گردنه
اتوبوس
آرام پیچ می خورد
سکون
با پیچش گردنی
در هم شکسته است
آرزو می کنم اجزاء بدن ام به موجوداتي كه فكر مي كنند تبديل نشوند .