آمد و از نهايت شب حرف زد ، آنجا كه باد ابتداي ويراني بود.
فهميده بود كه نجات دهنده در گور خفته است و در رؤيا يك ستاره قرمز ساخت تا باد كرده ها را قسمت كند.
آمد و قفس را معني كرد ، پرواز را به خاطرمان سپرد و چون پرنده كوچكي در باد گم شد.
آمد و زن شد ، فروغ شد و مرد ، تا ابديت را فسخ كند.
در كوچه باد مي آيد
اين ابتداي ويراني ست
آن روز هم كه دست هاي تو ويران شدند باد مي آمد